تبلیغات
انتخاب های من - میسازمت حتی اگر نباشی
یکشنبه 14 مهر 1398

میسازمت حتی اگر نباشی

   نوشته شده توسط: MRH    



بنا به تغییراتی مشغول جابجایی بودم . جابجایی مثل خونه تکونی سبکت میکنه . نو شدن روز به روز ما آدما باعث میشه نگرش دیروز رو نداشته باشیم . بنابراین خیلی چیزا که دیروز برات مهم بود ، امروز دیگه ارزشی نداره و جابجایی این فرصت رو بهت میده تا سبک کنی خودت رو از بار خاطرات .



توی زیرزمین خونه مون یه اتاقک کوچولو داشتم که انباری من بود . با دوتا میز و یه صندوق فلزی بزرگ . میزها و صندوق انباشته از کتاب و نوشته و دستخط و صفحه گرام و کاست و روزنامه و مجله های کلاسه بندی شده بود . ما بین نوشته ها و دستخط ها یادگاریهایی از کلاس اول دبستان بود تا .... سال آخر دانشگاه .

عزیزی برای کمک به یاریم اومده بود . مابین اوراق که همگی یادآور هزاران خاطره از سالهای دور زندگی من بود ، مشغول تعریف خاطرات هربرگ بودم و او با اشتیاق مشغول شنیدن ... خاطرات همه گردن کشی و طغیان بود ... چه در سیاست ، چه در اجتماع و چه در محیط دانشگاه . نیروی جوانی هم نسلان من که جملگی سرکوب شد و تبدیل شدیم به آدمایی که آسه میرن و آسه میان ...

همانطور که مشغول تعریف بودم یهو با یه جعبه مقوایی روبرو شدم که روش نوشته بود : پیری و معرکه گیری

تا دیدمش ، یهو زانوهام خالی شد ، نشستم و آهی از دلم براومد وگفتم : ای داد....

رفیقمون با تعجب پرسید : چی شد؟

بدون اینکه جعبه رو باز کنم گفتم : خاطرات آدمو زمینگیر میکنه...

جعبه حاوی مجسمه ای یادگاری بود که بار عمیقی از خاطرات تلخ و شیرین رو همزمان توی ذهنم سرازیر میکرد .

بدون اینکه بازش کنم ، کنار گذاشتمش و ادامه دادم .

موضوع رو بیشتر از این برای دوستمون باز نکردم ... اما هرچی جلوتر میرفتم نوشته ها و خاطرات بیشتری خودشونو نشون میدادن . یه جعبه CD هم بود که روشون  تاریخ خورده بود . تاریخها برای قریب به 25 تا15 سال پیش بود  و بطور مبهم میدونستم توشون چیا هست. کنجکاو بودم و مطمین از اینکه چیزی درشون هست که در یادم نیست .

برای باز بینی با خودم آوردمشون . دیشب فرصتی شد ، لپ تاپ رو باز کنم و امید داشتم بعد از اینهمه سال هنوز کار کنن . خب البته کیفیت CD های اونوقت خوب بود مثل آدماش ! ، برای همین بدون مشکلی باز شدن و من دوباره زمینگیر ...

بین همه مطالب ، صدای ضبط شده ای بود که باورم نمیشد داشته باشمش . اصلا یادم رفته بود .گفتگوی خودم بود با معشوق اون روزگارم .

جنس صداش ، تکیه کلام مستاصلش که همش می پرسید : میدونی؟

تازه متوجه شدم چرا این تکیه کلام سالهاست ورد زبونمه .

بعد از اون به صدای ضبط شده خودم که داستان یکسال رو با جزئیات تعریف کردم برخوردم ...

چند ساعتی شنیدنشون طول کشید و تمام جزئیات زنده شد .

در بین جابجاییها هم دفترچه ای پیدا شد که تماما موقع اقامتم در کیش برایش نوشته بودم .

گرچه جزئیات خاطرات رو واضح تر میکرد اما بوی خامی در کلام و گفتارمون آزار دهنده بود . اما این هیــــچ از لذت یاد آوری اونهمه شور و عشق  کم نمیکرد .

زمستان امسال همه را خواهم سوزاند ، بدون تردید .

*   *   *   *   *

گذشت و گذشت ...

چرخیدم و چرخیدم

بازی خوردم و بازی نکردم

گشتم و گشتم

خانه به خانه - کوچه به کوچه شهر به شهر

دیدم و دیدم

به هر نت ، به هر خط ، به هر رگ ،

به هر واژه ، به هر آواز و ترانه نام بلند عشق را فریاد کردم

-------------------------------------------

اینا رو گفتم تا بگم گرچه مارسل پروست در کتاب در جستجوی زمان از دست رفته گفته : زمان آمها رو دگرگون می کنه اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه میدارد . هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست !

اما من ، کلام به کلام - واژه به واژه - اندیشه اندیشه - خشت به خشت - روز به روز - سال به سال ، ترا ساخته ام ... آنقدر زیبا و بی نقص که قابل پرستش .

برخی در برابرت تعظیم کردند - برخی به زیباییت رشک بردند - برخی از شکوهت گریستند و بی انصاف کسانی که از تو کاستند ... ، حوای من!


حتی اگر نباشی .


_____________________________

و من همچنان دوره میکنم

شب را و روز را

هنوز را ....


برچسب ها: به نرمی باران ، فریدون مشیری ، توالی عدد 14 ،